تبليغاتX
www.Golbaje.blogfa.com
بر دریچه ی دلم میبارد یاد تو همچو باران

همیشه به همشون حسودیم میشه به همشون که اینقدر خاطره دارن برای تعریف کردن . به چشماشون حسودیم می شه به خاطر چیزایی که دیدن . برای جوونایی که عاشق هیجانن بهترین موقعیت بوده . ترس ازمرگ ، کشته شدن ، تیر خوردن ، دستگیرشدن، و... حتی اگه آرمانی نداشته باشن همین که به خاطر هیجان پیدا کردن کلی موقعیت براشون جور بوده غنیمته. هروقت دهه فجر می شه میبینم که چقدر مامانم ، مامان بزرگم وپدر بزرگم خوشحالن برای کاری که کردن برای احساسی که بهشون می گه ما هم مهم بودیم . حسودیم می شه بهشون به خاطر اینکه تا وقتی زنده اند خاطره ای دارن که تعریف کنن هرروز ش براشون یه اتفاق بوده و من بعد از شنیدن تعریف هاشون از تظاهرات کلی می ترسم . می ترسم ازاینکه 30 سال بعد چی میشه وقتی که نه مادر بزرگی هست نه پدربزرگی اونوقت ما جوونای حالا که اون موقع بابا مامان شدیم چی داریم براشون تعریف کنیم چه کاری کردیم که تا 30 سال دیگه وقتی براشون تعریف کردیم هیجان زده بشن وکلی به مامان باباهاشون افتخار کنن. وفکر نمی کنم این اتفاق های روز مره چندان برای تعریف کردن جالب باشه.  نمی خواهم پیش بچه هایی که درآینده عضو خانواده ام هستن شرمنده باشم ازاینکه حرفی برای گفتن ندارم. دوست دارم یه اتفاقی بیافته از این روز مرگی خسته شدم دلم می خواد کاری کنم وبه اون کار افتخار کنم دوست دارم برق شادی رو تو چشای بچه هام ببینم خدایا یه اتفاق می خواهم که منم توش سهم داشته باشم. دیگه دلم نمی خواهد حسودی کنم به همه ی اونایی که چشاشون خیلی چیزارو دیده . 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 11:0  توسط ATEFEH | 

 

 

بعد از7 ماه خماربودن می خواستم برم توپ بشم وبیام بعد از7 ماه که رنگ سینما رو ندیده بودم می خواستم برم تا دلم باز بشه زنگ زدم گفت بچه های ابدی داره شنیده بودم خوب نیست ولی می خواستم برم قرار گذاشتم با بچه ها بریم خلاصه توی یخ بندون خراب مثل پیرزنا دستمو به دیوار گرفتم سلانه سلانه راه افتادم رسیدم دیدم اوه اوه چه خبره با خودم گفتم برای بچه های ابدی اینقدر جمعیت وایساده گفتم خوب رلیل فروش نرفتن بیشتر فیلمای پوران درخشنده همین شایعات باشه که می گن فیلم هاش خوب پس اگه خوب نیست چرا اینقدر جمعیت اومده چند دقیقه بعد دوستم اومد گفت فیلم توفیق اجبارییه . نمی خواستم ببینم . شنیده بودم باران تو این فیلم خوب نیست گفتم نه بابا بچه های ابدیه رفتیم تو سالن غلغله بود خدایی پره پره بود فیلم شروع شد با اولین صحنه که گلزار نقش یه حاج آقا داره وقتی گلزار لباسش عوض شد وداشت ازدادگاه بیرون می اومد تقریبأ سینما منفجرشد. سالن بالا قسمت مردا که همه پسرای جوون بودن پرشده بود تا گلزار اومد شروع کردن به پای کوبی داشتن سقف روپایین می اوردن عربده می کشیدن فریاد جوون ، عشقی وخیلی چیزای دیگه شنیده می شد!!! شنیده بودم خیلی ازدخترا عاشق گلزارن  ولی پسرا چرا یادم افتاد که جایی شنیدم قم رتبه یدوم هم جنس بازی رو داره حالا نمی دونم چه ربطی داشت!!! دخترا هم که دیگه می دونید همه پروانه ای همه سر روی شونه ی هم وبا لحنی که نشون می داد خیلی بی حال شدن ونیاز مبرم به آب قند دارن عشقشون رو ابراز می کردن . قرار گذاشتم با دوستام هروقت باران اومد دست بزنیم اون صحنه که گلزار می اد درخونه و باران می گه آقا سوپراستار سه نفری شروع کردیم به دست زدن واقعا معنا مطلق ضایع شدن رو ازعمق وجود شنیدم گفتم بسه بچه ها ولش کنین. باران همون بود که شنیده بودم سردرگم بدون تکلیف که بدون چه کارکنه دقت کنین به صحنه ای که می خواد کیک رو چاقو بزنه نمی دونه با دستاش چی کار کنه به نظرم گریمش افتضاح بود چون چند بارشنیدم که می گفتن پوستش بده یا چشاشا ریزه (غلط کردن ) . پاکی که همهیشه تو چشاش موج میزد اینجا هم بود ولی کم ترشده بود . نمیدونم شاید می خواستن بگن باران هم لوند بازی هم بلده باران هم آرایش بهش میآد شاید لطیفی می خواسته باران رو به گیشه تقدیم کنه ولی باران فقط باید راحت باشه و بازی کنه نه لوده باشه ودلبری کنه . روز سوم که رفته بودم کلی حرص می خوردم ازاینکه به باران چیزی می گفتن وحتی بهشون چشم غره می رفتم البته مطمئن بودم منو نمی بینن !! ولی با بازی خوبی که باران اینجا نداشت اگه بهش چیزی می گفتن اصلا ناراحت نبودم حتی حال می کردم چون گفتم همون بهترکه این عشق گلزارهای بازیگر ندیده نفهمن باران چی داره نفهمنن که باران مانکن نیست بلکه بازیگره همون بهتر  اینها که فرق مانکن وبازیگر رو نمیفهمن به باران بی اعتنایی کنن منو وتو می دونیم باران چیه مگه نه؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 11:28  توسط ATEFEH | 
گفتم هر وقت بخوام اپ کنم باید حرفی برای گفتن داشته باشم حرفی که برام مهم باشه اما الان هیچ حرفی ندارم فقط خواستم اپ کرده باشم(اخه شنیدم بلاگفا اونایی که اپ نمیکنن رو میخواهد حذف کنه) فقط میتونم بگم تو این مدت هیچ اتفاقی نیافتاده من کار های هر روزم رو انجام دادم هر روز به بعضی ها اس ام اس دادم ولی جوابی ندادن هر روز رفتم واومدم راستی یه چیزی بگم چند روز پیشا سوار یه تاکسی شدم دربست گرفتم پسره از اینا بود که همش میخواستن بلاسن هی حرف میزد منم هیچی نمیگفتم سکوت تنها حرفم بود(چه شاعرانه)خلاصه هی حرف زد هی زر زد خسته شدم بعد یه دفعه یه فکر به سرم زد همین طوری که داشت واسه خودش ور می زد یه دفعه گفتم ببخشید اقا من دارم با تلفن صحبت میکنم شما حرف میزنین من متوجه نمیشم چی میگن .گفت خانوم ببخشید حالا منو میگی هر ۱۰ -۲۰ ثانیه یه بار یه بله الکی میگفتم که طرف فکر کنه دارم با تلفن حرف میزنم بعد یارو شروع کرد به غر زدن فکر میکرد من صداشو نمیشنوم میگفت اخه ینی چی میان تو تاکسی هی با این تلفونا  فک میزنن(خیلی بی ادبی )من ۲ ساعت دارم زر میزنم حالا میگه دارم با تلفن حرف میزنم میخواستم مخ شو بزنم اه شانس نداریم هر کی سوار میشه یه طوریش میشه نشد یه بار یه آدم حسابی بلند کنیم(ببینید چه قدر اسکول بود که از نظرش من آدم حسابی بودم چه دنیایی شده خدا)خلاصه خیلی حال کردم هی میخواست آدرس یاد بگیره منم پیچوندمش جایی پیادم کرد که تا ۲ ساعت فکر کنم دور خودش بچرخه خلاصه خیلی حال کردم .نکته اخلاقی هیچ وقت تو شهر صاب مرده ی ما تاکسی در بست نگیر مخصوصا اگر از قیافه راننده خوندی که مثل طرف من اینقدام اسکول نیست فقط اتوبوس شرکت واحد سوار شو همسفر میشی با براد وخواهر های خوب وباصفای افاغنه !!!یا آخوندهای غوطه ور در دریای اجتماع
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 13:6  توسط ATEFEH | 
داغونم. درب و داغون، خراب خراب .فکرم خط خطي شده  ، دارم ديوونه ميشم دوست دارم مثل قبل بي خيال باشم دوست دارم برم بيرون بدون توجه به دور و برم برگردم خونه سعي کنم توي مسير فقط به چيزهايي که ندارم فکر کنم !! دوست دارم وقتي برگشتم خونه بيام پشت کامپيوتر بشينم براي دوستام آف بذارم به وبلاگهاي دوستانم سر بزنم برم ببينم تازه از باران چه خبر  . برم تلوزيون ببينم وبا بي خيالي از کانال يک برم تا شبکه ي استاني خودمون و دوباره برگردم تا کانال يک . دوست دارم به تنها چيزي که فکر ميکنم اين باشه که واحد هامو پاس ميکنم يا نه . اما سه روزه که هيچ کدوم از اين کار ها وهيچ کدوم از اين فکر هارو نميکنم يه تصوير و بعد يه نوشته سه روزه که فکرمو مشغول کرده طوري که حتي تلوزيون هم ديگه نديدم حتي بد تر هر روز که عادت داشتم عکساي باران رو ببينم سه روزه که نديدم .فکرم به اون تصويره طوري که از فکر کردن از ساعت 10 رفتم بخوابم تا بلکه راحت بشم اما تا 12 اين فکر ولم نکرد.يکشنبه سر تربيت بدني توي موبايل تصويري ديدم که تصورم از دور وبرم به کلي به هم ريخت . فيلمي از يه دختر همشهري خودم شايد هم سن و سال خودم وشايد... تصويري که نشون ميداد 4 تا پسر افغاني به زور دختر رو ميارن توي يه خرابه و اون وقت 4 نفري... کاري ندارم که چي شد يا چي کار کردن خودتون متوجه شدين ولي کاري کردن که دختر بعد از اينکه 1 روز بيهوش بوده به خونه برميگرده و شب خودش رو ميکشه.وقتي ديدم واقعا سرم گيج رفت. وقتي ديدم بقيه هم که ديدن ولي چندان فرقي نکردن من ولي داشتم داغون ميشدم يني اين شهري که من توش هر روز ميرم وميام اينه؟؟؟؟ اينه که حتي ممکنه هر دختري رو بگيرن و ببرن و بعد فکر کردم که حيوانات هم وقتي ميخوان رابطه ي جنسي برقرار کنن هيچ وقت 4 تا حيوان نر روي يه ماده هجوم نميارن و هميشه هم ماده ها راضي هستن نه اينکه دهنشو بگيرن و با خشونت توي صورتش بزنن !!!!و مجبورش کنه اما اين ادما اين کار هارو با اون دختر کردن. 
يکي از رفقا برام آفي گذاشته بود از يک وبلاگ( که البته در اخر آدرسشو ميذارم )درباره چطوري صيغه کردن زن توي شهر من بود و کلي مطلب و در آخر چيزي نوشته بود که جايي نزديک محل زندگي ما رو به عنوان جايي براي قرار ملاقات دختر و پسر ها ومرد ها وزن هاي هرزه معرفي ميکنه و من فکر ميکنم آيا واقعا مسيري که خيلي وقتا ازش رد ميشدم اين طور جايي بود هر چند هر وقت ميرفتم کلي واهمه داشتم!!! ولي نمي دونستم  اينطور جايي بوده جايي براي معامله زن ها.
دوست دارم از اين شهربرم هيچ وقت علاقه اي به اين خاک مادري ام نداشتم(منظورم ايران نيست ها) هيشه از اينکه اهلش بودم دلگير ميشدم اما حالا سه روزه که نفس کشيدن توي اين شهر هزار رنگ بي پروا برام خيلي سخت شده . دلم از  اين شهر که يه نقاب مقدس روي سر  خودش کشيده پره. دوستش نداشتم حالا ديگه از ش متنفرم و نميتونم تحملش کنم .از تمام مرد ها و پسر هاي شهر فراري ام و به تمام دختر ها بي اعتماد . سر يه دو راهي موندم.يکيش  که بهتره زود تر شوهر کنم شايد در امون بمونم يکي ديگه اين که تمام پسر هارو خلاف کار ميبينم . الان که نوشتن اين مطلب تموم شد به اين آهنگ از معين رسيدم
با هم بياين دعا کنيم    خدامونو صدا کنيم     که آسمون بباره    فراووني بياره     ازش بخوايم برامون    سنگ تموم بذاره(لايق هستيم واقعا؟؟؟؟؟)     راه هاي بسته وا شه      هيچکي غريب نباشه     صورت وشکل هيچ کس    مردم فريب نباشه    شفا بده مريضو     خط بزنه ستيزو    رو هيچ ديوارو بومي     نخونه چغد شومي    دعا کنين اونا که توي بندن     از بس نباشه نا اهل(يني ميشه)      زندونارو ببندن     خودش ميدونه داره   هر کسي آبرويي    اين باشه آرزومون     نريزه آبرويي.
واقعا دعا ميکنم که خدا آبروي کسي رو نريزه (البته اگه آدم باشه) ودعا ميکنم که يا زودتر اين زمونه تموم بشه يا من تموم بشم

http://blog.360.yahoo.com/blog-BVq9BQ86er8gLSknN4sgwY3D?p=918

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 10:23  توسط ATEFEH | 
بارها با خودم درباره عشق فکر کرده ام عشقي که همه جا مي خوانم مي بينم و ميشنوم وتجربه ... نميدانم آنچه تجربه ميکنم همان عشق مقدسي است که از آن صحبت شده و يا وهم و خواب و خيال .خيال عشق؟ نميدانم اما حس ميکنم  که بين تمام عشق هايي که وجود دارد فصل هاي مشترکي هست خوب که فکر ميکنم و نگاه مينم به دور و ورم ميرسم به اينکه عشق مثل چهار فصل سال خداست . هر چهار فصل سال را با تمام ويزگي ها به نظرم در عشق هم ميتوان يافت.
بهار که فصل شکوفه زدن است واين يعني آغاز يعني شروع و اميد به ادامه راه وبهار همان نگاه است همان که زير و رو ميکند وميل جوانه زدن و شکوفه دادن را ايجاد ميکند باران هاي بهاري .....اشک هاي شبهاي عاشقانه چشم هاي باراني!!!! اما هوا خوب است و سبز و شاديم خوشحال و مغرور!! گرما /تابستان ميايد که گرم است از عشق .خورشيد ميتابد و او خورشيد توست .جوانه ها ميوه ميشوند و اين اوج يک شعر شاعرانه است . گاهي گرما تو را ميسوزاند کلافه اي از گرما اما بايد صبر داشت و گذشت تحمل و فداکاري در راه عشق ولي گاهي دستي ميواي ميچيند ميوه ي بر آمده از عشق تو را گاهي نيز ميوه ها را يکي يکي از روي شاخه مي اندازي خاطرات خوب گذشته يکي يکي مي گندد و بي ثمر شده اي نه باور نميکني ؟ پاييز؟ در اوج زيبايي و غرور غمي دارد پنخان و سرد . سرد چون نگاه خورشيد تو . خشکيده اي و تکيده اي .تکيه نداري بي هيچ چيز تنها خاطراتي که زير پاي عابران در حال له شدنند خاطرات روز هاي باراني با او بودن را؟و تنها نگاه ميکني به آنچه کردي وحسرت تمام شاخه هاي پوسيده ات را پر ميکند زمستان است و اين پاياني است برآغازي که هرگز نمي رسيد اما رسيد.
سفيدم . چقدر روشنم و روشني تمام وجود من است ديگر چيزي ندارم کينه اي دردي غصه اي داغي داغي؟؟؟!!!! داغي دارم که پاک نميشود فراموش نميشود ولي ميتوانم باشم تنها باهمين يک داغ تنها داغم همين باشد و بس نگاه ميکنم به اسمان پرنده ها ميگويند بهار دوباره در راه است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 15:21  توسط ATEFEH | 
۱۱آبان روز درگذشت جورج برنارد شاو هست در پایین چند تا از جمله هاشو براتون مینویسم جالبه

وقتی چیزی به نظرتان با مزه است در ان دنبال یک حقیقت پنهان بگردید

صمیمی بودن خطرناک است مگر اینکه احمق هم باشید

در بهشت ،فرشته ،شخص خاصی نیست

برای اینکه بفهمیم کسی واقعا خوب است یا بد تنها راه این است او را سزار روم کنیم

مرگ برای خیلی از ما دروازه دوزخ است ولی ما وارد نمیشویم بیرون میرویم

وقتی ادم بفهمد که هر چیزی -هر قدر هم که اولش چندش اور است- میتواند عادت کند واجب است همه چیزهایی را که به انها عادت کرده است وارسی کند 

قوانین طبیعت با رسوم قبیله شما فرق دارد

خوش بین ها و بد بین ها هر دو در جامعه سهم دارند خوش بین هواپیما اختراع میکند بدبین چتر نجات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 11:16  توسط ATEFEH | 
سلام اول در جواب دوست تازه یافته ام هادی بگم که باید توی مطلب قبلی از اینهمه وبلاگ که واسه باران ساخته شده هم میگفتم ولی خوب توی شمال دسترسی به اینترنت نداشتم که بیام دنبال اینها بگردم البته من فقط چند تا دوست دارم که فقط تو وبلاگ همون ها میرم از از زیاد بودن وبلاگ برای باران فقطط شنیدم و خودم ندیدم

دوم این مطلب رو خودم نوشتم نظر بدید شاد میشم(جان مادر پدر گرام جان عمه جان خاله جان هاتون جان هر آن کسی که عشقی از او در دل شمااست برام نظر بگذار بزرگوار)(ببینم روت میشه نظر نذاری)

خوب:شهرمون چقدر شلوغ شده همهی اتوبوس ها همیشه پر از جمعیته وقتی میخوای سوار بشی باید توی صف بزنی دیگران رو هول بدی یا تا اتوبوس میاد دونبالش بودویی تا اینکه در ش باز بشه و هوری بریزی بالا وقتی میخواهی سوار تاکسی بشی باید زرنگ بازی در بیاری بپری زود تر سوار شی اخه تو از همه مقدم تری نه دیرت میشه (این بهتره)فروشگاه ها پر از آدمای سبد به دسته که اون ها هم توی صف میزنن آخه بچه ها گرسنن باید ناهار بخرن جاهای زیارتی هم که دیگه آخرشه چادر میبندیم به کمر و د برو که رفتی همه هم ماشالا یه موبایل داریم که فرت و فرت زنگ بزنه و هم باید با این تلفن ها ی همراه (که اصولا هیچ همراهی با آدم ندارن)سر وکله بزنیم هم خرید کنیم هم سواری پیدا کنیم اون وقته که دیگه توجهی به دور و برمون نداریم اون وقته که دیگه آدم ها رو نمیبینیم ادمایی که خیلی زود تر از ما تو صف ایستادن آدم هایی که شاید ریتم های آنچنانی رو دوست نداشته باشم وقتی که دارن فکر میکنن به مسائلی که براشون مهمه بعد ما با این آهنگها با مخ پرتشون میکنیم کف تاکسی یا اتوبوس . آدمایی که باید فکر کنیم خواهر و برادرای خودمون هستن و مثل خواهر برادر بهشون احترام بگذاری برامون گوسفند هم حساب نمیشن آخه میدونی گرفتاری عجله داریم و بچه ها گرسنن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 18:27  توسط ATEFEH | 
به شهر باران خوش آمدید. سوپر میوه باران . مهد کودکو پیش دبستانی باران . ارایشگاه باران . پیتزا پس از باران . اموزشگاه رانندگی باران و......من سه روز رفتم شمال میخاستم از فکر و خیال بیام بیرون (فکر باران!!!!!!)اما از بد شانسی بود یا خوش شانسب نمیدونم هر چی نگاه میکردم یه باران جلوم سبز میشد شاید نمیخواد ازم جدا بشه (البته خدا نکنه جدا بشه که دق میکنم) مخلصت هم هستم بارونی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 14:20  توسط ATEFEH | 
یه سوال مهم دارم نمیدونم چرا اینطوریه ؟ کاری به هنر های هفتگانه ندارم که توی اون هم گاهی آدم هایی که هیچ هنری ندارن به اسم آدم هنرمند و فرهیخته به ما معرفی میشن و ما مجبوریم آن هارو هنرمند بدونیم و به عنوان الگو باشن اما موندم بعضی کار هایی که نه تنها هیچ هنری نیست بلکه میشه گفت الافی یه کار هایی مثل اینکه یه آدم میتونه اخبار توی روزنامه رو از آخر به اول بخونه!!!!!!!!!! یا مثلا فلانی تونسته با هنرمندی آیات قران رو روی یه دونه برنج بنویسه و سوال هم اینه که چقدر توی تلوزیون یا جاهای دیگه تحویلشون میگیرن به اسم ادم هنرمند واقعا چه هنری چه کشکی مثلا چه کار خارق العادهای هست که آدم روزنامه رو از ته به سر بخونه به چه دردی میخوره؟؟؟؟؟؟ یا نوشتن قران روی یه دونه برنج چه فایده برای /ادم ها داره اگه بخان قران بخونن که بدون این کار ها هم میخونن ولی اگه نخوان بخونن اگه روی تار مو هم بنویسن فایده نداره بعدتازه  آقای هنرمند میره پیش فلان حاج آقا و حاج آقا کلی تعریف و تمجید میکنه و بعد هنرمند !!!! خوشحال میگه شاهار بعدی ام اینه که روی تار مو بنویسم واقعا بد بختی از این بیشتر؟؟؟؟؟!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 13:28  توسط ATEFEH | 
یکی از دوستان که اسم قشنگشو واسم ننوشته شماره گذاشته که میتونه یه کاری واسم بکنه عزیزم من اسمتو نیدونم اگه میشه معرفی کن خودتو ممنوون
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 13:5  توسط ATEFEH |